
من مداح اهل بیتم ، اما همیشه این حسرت تو دلم مونده بود که نمی تونم ، تو دسته ها و هیئت ها بخونم ، علم بچرخونم طبل بزنم ، زنجیر بزنم ...
اما پارسال تو مدرسه با یه گروهی از بچه ها جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که اون سال رو برای محرم سنگ تموم بذاریم ،
به همه ی بچه ها هم اعلام کردیم هر کس هر چقدر دلش می خواد پول بیاره ؛
تصمیم داشتیم برای مدرسه ، طبل و سنج بخریم ، برای هر نفراز بچه ها هم بساط صبحونه بسته بندی کنیم و هر چه قدر موند ، بدیم خیریه .
از یه طرف دیگه ، درگیر برنامه هایی که می خواستیم اجرا کنیم بودیم .
اون روزا خیلی سر هر چند تامون شولوغ بود ، خیلی حرص می خوردیم که برنامه به بهترین نحو اجرا شه .
پولی که برای طبل و ... خیریه باقی مونده بود دادم به یکی از آشناهامون که می دونست از کجا باید تهیه کنه ،
اول خیلی حرص می زدم ، چون فکر می کردم با پول ما یه طبل از این کوچولو ها هم نمی تونیم بگیریم ،
ولی در کمال تعجب یه طبل خیلی گنده خرید و تازه کلی هم از پول باقی موند ، از خوش حالی دیوونه شده بودم !
یه روز مونده بود به برنامه . قرار بود بعد از مدرسه بمونیم تا کار هارو درست کنیم .
دیویست تا ظرف در دار یه بار مصرف و ... کنارمون بود . چند نفری نشستیم و شروع کردیم نونارو تو کیسه پیچیدن ( می خواستیم زیادی بهداشتی عمل کنیم ! ) ،
واسه خودمون نوحه های فرداشو می خوندیم و نون می پیچیدیم . بیشتر از یک ساعت گذشت و ما دیدیم خیلی عقبیم !
تازه رسیده بودیم به اول کار از طرفی خیلی گشنه بودیم . مامان من هم اومده بود که کمکمون کنه .
من و مامانم رفتیم تا یه چیزی بگیریم بخوریم تا نمیریم از گشنگی ! دو تا بسته کالباس و نون لواش و خیارشور و سس و یه بطری آب پرتقال ، بقیه ی بچه هار و نمی دونم اما من خیلییی بهم چسبید .
بعد ناهار مامان یکی دیگه از دوستام و دو تا ناظم هامون هم اومدن و همه با انرژی شروع کردیم ، نفر اول نون رو می ذاشت تو ظرف ، نفر دوم شیر کاکائو رو ، نفر سوم ...
خلاصه نزدیک یه ساعت طول کشید تا اونارو بسته بندی کنیم . بعدش با این که خسته بودیم اما اصلا خسته نبودیم !!!
اون سال بهترین محرم زندگیم بود . من از محرم ها روحیه می گیرم ،
غصه می خورم و گریه می کنم اما حالم خراب نمی شه ، احساس می کنم همه این طوری هستن .
خلاصه فردای اون روز بعد از چندین و چند هفته آلودگی هوایی که خیلی هارو راهی بیمارستان کرد و سرب تو ریه ی مردم کرد ، بارون اومد ،
ما اون بارون رو به فال نیک گرفتیم و سر نماز جماعت مدرسه ، دو رکعت نماز شکر به جا آوردیم .
زنگ اول همه تو نماز خونه جمع شدند و ما شروع کردیم به اجرای برنامه ها و پخش نذری ها و ...
زنگ تفریحا راه می افتادیم تو حیاط و دسته راه می انداختیم ، چه دسته ای بود !
من تونستم اون جا مداحی کنم ، نه فقط من ، هممون اون چیزی که چندین سال شده بود بغض تو گلومون فریاد کردیم !
یکی از دوستام طبل رو بلند کرد ، دو تای دیگه سنج هارو دست گرفتن ،
یکی دیگه پرچم دست گرفت و من و چند نفر دیگه اومدیم جلوی دسته و شروع کردیم به نوحه خونی و مداحی .
خدایا ، چه حسی بود ؛ زنگ آخر که شد دیگه هیچ نیرو و رمقی برامون نمونده بود ، خیلی گرسنه بودیم !
بالاخره وقت شد که از صبحونه ای که آماده کرده بودیم بخوریم ؛ نفهمیدم چطوری بلعیدمش !
همون موقع ناظممون اومد و نذری خانم مدیر رو پخش کرد ، قیمه پلو بود بدون قاشق چنگال
، معلممون دیگه اون نیم ساعت آخرو ( که از فرداش تعطیل بود ) استراحت داد ، منم شروع کردم با در ظرف غذار و خوردم ...
شب تاسوعا رفتیم خونه ی خالم ، که فرداش از اون جا بریم یکی از شهرک های نزدیک قزوین که آبا و اجداد مامانم اهل اون جا بودن ، جایی که من واسه محرم هاش دلم ضعف می ره !
خلاصه بعد از همه ی این حرف ها ، من هنوز هم بغض تو گلوم گیر کرده ...
شب عاشورای همین امسال ، وقتی پسره علم رو می چرخوند خیلی به حالش غبطه خوردم ، نه ! حسودی کردم ...
می دونم اونی که مهمه اینه که از ته دلم عزا دار باشم ؛
من عزا دار حسینم ، من عزا دار حسینم ، من عزادار حسینم ...
فهمیدم که چرا وقتی علم رو می چرخوند من ته دلم غوغا می شد ، من یاد ابوالفضل می افتادم ...
آقامون می دونه ، این دل دیوونه ، دوست داره بخونه ، میون بین الحرمین روضه ی عباس ...
نظرات شما عزیزان:
کشاورز 
ساعت19:17---4 ارديبهشت 1391
من هم دوست دارم مداح بشم ولی صدا ندارم ! پاسخ:صدا مهم نیست ، من هم صدا ندارم ! اونی که باید بشنوه ، به احساسش گوش می ده ؛ ممنون از نظرتون.
احمدرضا 
ساعت15:55---13 اسفند 1390
چقدر صمیمی کشیدیشون ! چه قدر خوش بینی ! پاسخ:متاسفانه نتونستم صمیمیت حقیقی اون پاک ها رو توی کاغذ بکشم ...
موفق باشید
|